...............

 

من زندگی را از درختان آموختم ،

شکست را پذیرفتم و

 دوباره جوانه زدم
.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات ()

چه حکایت جالبیست !...

 

کلمه ی زندگی با "زن" آغاز میشود!

 

و مردن با "مرد"...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات ()

کوچک باش و عاشق...

که عشق می داند آیین بزرگ کردنت را!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات ()

کارگری خسته سکه ای ازجیب جلیقه

کهنه اش در آورد تا صدقه بدهد!

ناگهان جمله ی روی صندوق را دید و

منصرف شد ...

(صدقه عمر رازیاد می کند)

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات ()

خدایا انگشتتو از روی کلید اسپیس بر دار،

 این همه فاصله بس نیست!!!!....

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات ()

تو هرچه می خواهی باش ، اما ... آدم باش!!!

 

چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها

است که به این مردم،

 

 آسایش و خوشبختی بخشیده است !!!

 

 

مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم

اوست؟

 

 پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.

 

 

امروز گرسنگی فکر ، از گرسنگی نان فاجعه

انگیزتر است .

 

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست

جز به نفهمیدن

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٥ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات ()

 

 

دیگر نه ... آدم، آن آدم است

و نه حوا، آن حوا

من و تو زاده ی کدامین دو نخستینیم

که نه بوی آدمیت داریم و

نه هوس حوا. . . ؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳٠ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات ()

پرنده در صدای خوشش رنج و درد و ماتم نیست

 

 پرنده اهل شکوه و اهل گلایه و غم نیست

 

 و خوش به حال هوایش

 

 و خوش به حال دلش

 

 و خوش به حال پرنده

 

 که مثل آدم نیست...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۸ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات ()

 

 

 

 

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان

 

داد .

 

  

 اول مرد فاسدی از کنار من گذشت

 

و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.

 

او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما

 

چه خواهد بود!

 

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت

 

به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی!

 

 گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

 

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت

 

گفتم این روشنایی را از کجا آورده ای ؟

 

کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت

 

و گفت:

 

تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا

 

رفت؟

 

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از

 

شوهرش شکایت میکرد .

 

 گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.

 

گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از

 

خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست

 

تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم

 

داری؟

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٤ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات ()

الفبای زندگی ...!

 

الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها

 

ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم

 

پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات

 

ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها

 

ث: ثبات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها

 

ج: جسارت برای ادامه زیستن

 

چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب

اشتباه

 

ح: حق شناسی برای تزکیه نفس

 

خ: خودداری برای تمرین استقامت

 

د: دور اندیشی برای تحول تاریخ

 

‌ذ: ذکر گویی برای اخلاص عمل

 

ر: رضایت مندی برای احساس شعف

 

ز: زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها

 

ژ: ژرف بینی برای شکافتن عمق درد ها

 

س: سخاوت برای گشایش کار ها

 

ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج

 

ص: صداقت برای بقای دوستی

 

ض: ضمانت برای پایبندی به عهد

 

ط: طاقت برای تحمل شکست

 

ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف

 

ع: عطوفت برای غنچه نشکفته باورها

 

غ: غیرت برای بقای انسانیت

 

ف: فداکاری برای قلب های درد مند

 

ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل

 

ک: کرامت برای نگاهی از سر عشق

 

گ: گذشت برای پالایش احساس

 

ل: لیاقت برای تحقق امید ها

 

م: محبت برای نگاه معصوم یک کودک

 

ن: نکته بینی برای دیدن نادیده ها

 

و: واقع گرایی برای دستیابی به کنه هستی

 

ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها

 

ی: یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٠ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات ()

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم

تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی

او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا 

 

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم

تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود

او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

 

معلم گفته بود انشا بنویسید

موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است 

مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید

تو نوشته بودی علم بهتر است

شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی

او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود 

خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد

بقیه بچه ها به او خندیدند

 

آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد

هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد

خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته

شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم

گاهی به هم گره می خورند

گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

 

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار

توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد

تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن

بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید

او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش

بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

 

سال های آخر دبیرستان بود

باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم

تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد

او اما نه انگیزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار می گشت

 

روزنا مه چاپ شده بود

هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم

تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی

او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم

که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است

تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه

آن را به به کناری انداختی

او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه

برای اولین بار بود در زندگی اش

که این همه به او توجه شده بود !!!!

 

چند سال گذشت

وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم

تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت

او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

 

وقت قضاوت بود

جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند

تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند

او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

......

زندگی ادامه دارد....

هیچ وقت پایان نمی گیرد

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!

تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!

او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

 

من , تو , او

هیچگاه در کنار هم نبودیم

هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم

آخر داستان چگونه بود؟؟؟

 

هر روز از کنار مردمانی میگذریم که یا من اند یا تو و یا او

و به راستی نه موفقیت های من به تمامی از آن من است

و نه تقصیرهای او همگی از آن او.........

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۸ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات ()

 

همیشه میگن سکوت علامت رضاست

اما من میگم نه !!

بعضی وقتها سکوت میکنی چون اینقدر رنجیدی

که نمی خوای حرف بزنی . . .

بعضی وقتهام سکوت می کنی چون واقعا حرفی

برای گفتن نداری . . .

گاهی مو قعها سکوت یه اعتراضه ،

گاهی موقع هام انتظاره

اما بیشتر وقتها سکوت واسه اینه که هیچ

کلمه ای نمی تونه غمی رو که تو وجودت داری،

توصیف کنه...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱۳ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات ()

امپراطور یونان به کوروش بزرگ گفت:

 ما برای شرف میجنگیم و شما برای ثروت،

 کوروش بزرگ جواب داد:

 هر کس برای نداشته‌هایش میجـــــــنگد

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٤ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات ()

ﻣﻦﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﻧﺎﻣﻢ ﻋﺮﺑﯽ ﺳﺖ

ﻣﻦﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪﻡ ﺩﺭ

ﮔﻮﺷﻢ ﺍﺫﺍﻥ ﻋﺮﺑﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻧﺪ

ﻣﻦﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺭﻓﺘﻨﻢ

ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻗﺮﺁﻥﺑﺎﻻﯼ ﺳﺮﻡ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ

ﺁﯾﯿﻦ ﻣﺤﻤﺪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺁﻣﻮﺧﺘﻨﺪﻧﻪ ﭘﻨﺪﺍﺭ ﻧﯿﮏ ﻭ

ﮐﺮﺩﺍﺭ ﻧﯿﮏ ﻭ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﻧﯿﮏ

ﻣﻦﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺁﯾﯿﻦ

ﻋﺮﺑﻬﺎ ﻭ ﺑﺎ ﺯﺑﺎﻥﻋﺮﺑﯽ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻡ

ﻣﻦﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﻫﺰﺍﺭ ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ

ﻃﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﺑﻮﺱﺍﻣﺎﻡ ﻫﺸﺘﻢ ﺷﯿﻌﯿﺎﻥ

ﻭ ﻧﻮﺍﺩﻩ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﺍﻋﺮﺍﺏ ﺑﺮﻭﻡ ﺍﻣﺎ ﮐﻤﯽﺁﻧﺴﻮﺗﺮ

ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﮕﺎﻩ ﻓﺮﺩﻭﺳﯽ ﻧﻤﯽ ﺭﻭﻡ

ﻣﻦﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﺍﻋﯿﺎﺩ ﻓﻄﺮ ﻭ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﻏﺪﯾﺮ

ﻭ ﻣﺒﻌﺚ ﺭﺍﺗﺒﺮﯾﮏﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﻭ ﺷﺎﺩﺑﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻡ

ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﺟﺸﻦﺳﺪﻩﭼﻪ ﺭﻭﺯﯾﺴﺖ

ﻣﻦﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﺩﻫﻪ ﻣﺤﺮﻡ ﺳﯿﺎﻩ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﻢ

ﻭ ﺑﺎ ﺳﺮ ﻭ ﺭﻭﯼﮔﻞ ﺁﻟﻮﺩﻩ ﻋﺰﺍﺩﺍﺭ ﺧﺎﻧﺪﺍﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ

ﮐﻪ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ , ﻣﺮﺩﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻨﺪ

ﻭ ﺯﻧﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻏﻨﯿﻤﺖ ﺑﺮﺩﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺯ

ﻣﺮﮒﺑﺎﺑﮏ ﺧﺮﻣﺪﯾﻦ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ

ﻣﻦﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﺣﺮﻑ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮ

ﺑﻪ ﻋﺮﺑﯽ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪﺗﺎ ﻓﺎﺭﺳﯽ

ﻣﻦﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﻋﺮﺑﻬﺎ ﭖ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﻭ

ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﻓﺎﺭﺳﯽ ﻧﻪﭘﺎﺭﺳﯽ

ﻣﻦﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻧﻴﺴﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭﯼ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪﻡ

ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﭘﺮﭼﻤﺶﻋﺮﺑﯽ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ

ﻣﻦﺁﺭﺯﻭﯼ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺑﻮﺩﻥ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﻡ ...

ﭼﻮﻥﺁﻧﻘﺪﺭ ﺩﺳﺖ ﻧﯿﺎﻓﺘﻨﯽﺍﺳﺖ

 ﮐﻪ ﺁﺭﺯﻭﯾﺶ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﮐﺮﺩ

ﻣﻦﺣﺴﺮﺕ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﺍﺭﻡ...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳۱ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات ()

تمـــــــام روزه هــــــایــــم بــــــاطــــــل انــــــد وقـــــــتی . . .

در آستانه ی هفده سالگی هنــــوز

چوب سادگی ام را میخورم...!!!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٢ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات ()


Design By : Pichak